![]() |
![]() |
|
| بلندی آسمان به نام نور |
|
حداقل میدانم و من زير همين آسمان بودم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط زهرا |
|
|
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود صبوری میکنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه، تا سراغِ همسايه ... صبوری میکنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ... تا مرگ، خسته از دقالبابِ نوبتم آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت! هِه! مرا نمیشناسد مرگ يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند! حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم سادهی آشنا تا تو دوباره بازآيی من هم دوباره عاشق خواهم شد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط زهرا |
|
|
بیا برویم روبروی باد شمال , آن سوی پرچین گریه ها سر پناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراهه دریا نیست دیگر از این همه سلام ظبط شده بر روی آداب لاجرم خسته ام بیا بویم , آن سوی هرچه حرف و حدیث امروز است همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست , می توانیم حتی بدون تکلم کامله ای کامل شویم می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ساده قناعت کنیم من حدث می زنم از آغاز آن همه سال و ماه هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد خواهم آورد من خودم هستم بی خودی این آینه را روبروی خاطره مگیر , هیچ اتفاق خواستی رخ نداده است . تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله بر خواستم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط زهرا |
|
|
اشتباه از ما بود , که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم . دستهامان خالی , دل هامان پر گفتگوهامان مثلا یعنی ما , کاش می دانستم که هیچ پروانهای پیروز پیله گی خویش را به یاد نمی آورد , حالا مهم نیست که تشنه به رو یای آب می میریم , از خانه می یایی یک دستمالسفید , پاکتی سیگار , گزینش افروق و تحمل طولانی بیاور احتمال گریستن ما بسیار است . در ارتباط مخفی خود با خواب گریه ها حرف های عجیبی شنیده ام , هی ساده , ساده , از پس گریه آستین گمان می کنند که اسمان صاف و هوای رفتن ما آفتابیست حالا تو هم بلند شو بگو ها هو برو , اصلا چکارشان داری اینان که همین مونس دو سه روز گلند و گلبرگند این درخن همکه از خودشان است , یک هفته ای می آیند همین حدود ما هو هی هوای خوش و بعد هم می رون جای دور , آن دور ها , چقدر قشنگ است می شنوی ری را بخدا پروانگان پیش ار آنکه پیر شوند می میرند , حالا بیا برویم از رگبار واژه ها ویران شویم , عیبی ندارد یکی بودن باغ و دیوار همسایه باران که باز بیاید , می ماند آسمان و خواب و خاطره ای یا حرفی میان گفت و لطف آدمی با سکوت .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط زهرا |
|
|
نه من سراغ شعر می روم نه شعر از من ساده سراغی گرفته است تنها در تو به حیرت می نگرم ری را هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده ام پس اگر این سکوت تکبیر خانا ترین عشق من است مرا زمزمه کن ای ساده ای صبور حالا از از همه اینها گذشته بگو راستی در آن دور دشت گمشده ها آیا هنوز کودکی با چشم خیس مرا می نگرد . می توانم کنار تو باشم و باز بی آواز از راض این همه هم همه بگذرم من از پی زبان پوسیدگان نخواهم رفت تنها منم که در خواب این همه زمستان لنگر نشین هی بهار, بهار برای باغ بابونه آرزو می کنم حالا همین شوق بی قیمت و قائده همین حدود رویا از رفتن پی نور تا بر اقلیم شقایق و خیال پروانه پادشاهی کنیم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط زهرا |
|
|
سلام . حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاهی خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند با این حال هم اگر عمری باقی ماند طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان . تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود می دانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است . اما تو لااقل گاهی هراز گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست . راستی خبرت دهم : خواب دیدم خانه ای خریده ام . بی در . بی پرده . بی پنجره . هی بخند . بی پرده بگویمت چیزی نمانده است من ۴۰ ساله خواهم شد فردا را به فال نیک خواهم گرفت . دارد همین لحظه یک فوج کبوتر از فراز کوچه ما می گذرد . باد بوی نامه های کسان من می دهد . یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری . نه ری را جان نامه ام باید کوتاه باشد . ساده باشد . بی حرفی از ابهام و آینه . از نو برایت می نویسم حال همه خوب است اما تو باور مکن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام ... خسته ام . خسته را را
سراغ شعر می روم ....خداحافظ |
| نوشته های پیشین |
|
10/30/2005 - 11/5/2005 8/13/2005 - 8/22/2005 |
| پیوندها |
|
امیر و نرگس آیسودا |
|
RSS
|